خرید بک لینک
"تمام اعضای بدن پیش ما به صورت امانت هستند که به وسیله آن ها ترقی کنیم و به کمال برسیم و باید به تمام معنی و تا حد امکان و به اندازه، نه کمتر از طاقتشان و نه بیشتر از طاقتشان آن ها را برای رسیدن به بالاترین حد کمال استفاده نمود." اینو اینجا خوندم. اگه یه وسیلهی موردنیازی رو اجاره کرده باشیم، حواسمون هست که بیکار و عاطل نمونه. میگیم من دارم بابتش پول میدم،

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

اینایی که انقد الکی خوشن قابلیت اینو دارن که بقیه بهشون حسادت کنن :) مثلا اینایی که میرن تولد و از ست کفش و کیفشون جدا یه عکس میذارن، از ست روسری خودشون و لباس همسرشون جدا، از کادویی که بردن جدا، از میز تولد جدا، از تکتک غذاها و دسرها جدا، از گل مجلس جدا!، و کلا همهچی جدا جدا! آخرش هم باید بنویسن "مردم به جان شما نباشه، به مرگ خودم هیچ نقطهی کوری نبوده ک

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

مامان معتقدن موقع پختن برنجِ دمی، اوّل باید روغن بریزیم تو قابلمه بعدش آب، و اگه آب رو قبل از روغن بریزیم اون غذا دیگه غذا محسوب نمیشه! یا میگن باید اوّل محافظ ولتاژ رو خاموش کرد، دوشاخهی لباسشویی رو به محافظ زد و بعد دوباره محافظ رو روشن کرد؛ در غیر این صورت محافظ ولتاژ جرقه میزنه و لباسشویی میسوزه. مثالهایی از این دست در زندگی ما بسیار است. گاهی بحث می

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

الان دارم پیادهروی میکنم روی تردمیل! تردمیلم از گوشت و پوست و استخون تشکیل شده و گاهی حرف هم میزنه! مثلا بهم میگه: "تا دوازده!" "آقااای!" یا: "حدودا سی!" "چی؟" "وزنت!" "هه! من؟ نوچ! اشتباس :)" "بذا ببینم، حدووودا اممممم از سی و هشت بیشتر نیستی!" "ههههه نوووچ!" "بیشتر نیستی! پاهای من ترازوئه :)" "بذارین ببینم چند درصد خطا داشتین (اممممم هزارِ تقسیم بر چل و

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

صدای برخورد قطرات بارون به شیشهی نورگیر میاد و فاضل نظری تو پیجش گذاشته: با دلت حسرت همصحبتیام هست ولی سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟ بعد زیرش کپشن زده: موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است! فکر هر دو طرفو کرده! گفته بنده خداها یه وقت بیجواب نمونن! گرچه موسیقی باران از اینجا که من هستم بسیار شنیدنیتر است. فقط مشکلی که هست اینه که تا راه بیفتم به حیاط برسم

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21



+ یعنی مصرع دوم همینم نمیدونین؟ لازمه بنویسم؟

.../که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها! حافظ خان


برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

واستاده اونجا چرت و پرت میگه. اصلا نمیدونم بعضی مریضا این همه چرت و پرت رو از کجا میارن! با بعضیاشون خوب مدارا میکنه دکتر، مثلا با همیشون (همین ایشون). فک کنم چون هموطن منه میگه اگه چیزی بهش بگم به اینم برمیخوره! کاش میشد بهش بگم دو تا بزن تو سرش که مثل آدم حرف بزنه! بعضی وقتام جالب میشه قضیه. مثلا بعضیا میان چیزای خلاف واقع از افغانیا میگن، بعد من تو

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

من: مامان، جیگره؟ مامان: جیگر؟ نه! من: مامانِ جیگرخوار مامان: بهبه! ماشاءالله! دختر بزرگ کردم! من: خو کسی که جیگر بخوره میشه جیگرخوار دیگهههه! اصن بدین من بخورم بشم تسنیم جیگرخوار! مامان: آفرین! آفرین! دستت درد نکنه! من: مامان جیگرتخمرغه؟ مامان: نخیر! من: مامان یه تخمرغم توش بزنین خیلی خوشمزه میشه مامان: هه! جیگر نیس که! و من رفتم نگاه کردم و ضایع شدم! صو

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21


تو را میخوانم و سکوت میکنی
تو را میخوانم و نگاه میکنی
تو را میخوانم و میخندی
تو را میخوانم و روی میتابی
میگریم و میروی
آرزوت میکنم و دور میشوی
به دنبالت میدوم و محو میشوی
نیستی و میبینمت
هستم و... میبینیام؟
.
.
.
.

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

یعنی آقایون چه جوری میخوان زحمتای خانوما رو جبران کنن؟ اینکه من ناخن انگشست شست دست چپم موقع پوست کندن سیبزمینی به طرز نیمه فجیعی با پوستکن!! آسیب دیده اصلا قابل جبرانه؟ نه از شما میپرسم من، قابل جبرانه؟ مخصوصا در شرایطی که خودم بخاطر ترمیم دندون نمیتونم درست غذا بخورم و واسه بقیه غذا میپزم؟ باید یه ناخن طلا واسم بسازن و جاش بکارن تا جبران بشه ;) چادر

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

گاهی خیلی گیج میشم. دنیای وبلاگ دنیای بزرگیه برای من. دنیای مجازی نه، دقیقا دنیای وبلاگ. ما اینجا کمی بیشتر از دنیای بیرون تو انتخاب همصحبت مختاریم. بیرون از این دنیا من نمیتونم با آدمهای بزرگی که اینجا میبینم آشنا بشم و یا همکلام، ولی اینجا گاهی میتونم. الان دارم از یه وبی برمیگردم که منو به وجد آورده! بعضیها با رشد بعضی جنبههای شخصیتیشون منو شگفت

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

یه پیرزنی هست هفتهای دو هفتهای یه بار میاد در خونهی ما، میاریمش خونه، نهار میخوره، چایی میخوره، گاهی هم مامان یا یکی دیگه ناخناشو کوتاه میکنه و میره. دفعهی ماقبل آخری که اومده بود نیومد تو خونه، تو حیاط نشست و به مامان گفت که ناخناشو بگیره. و گفت که نمیخواد به ما آموخته بشه! بعد هم گفت که اگه نهار داری همینجا تو حیاط برام بیار. نهار آماده بود ولی هن

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

اگر مشهد هستین یا تو عید میتونین بیاین مشهد (مسافرت بالای ده روز) اگر میخواین بعد از دید و بازدیدای احیانا کسلکنندهی عید خودتونو سبک کنین اگر دلتون میخواد سه روز بست بشینین ور دل امام رضا میتونین شانستونو امتحان کنین با ثبتنام تو اعتکاف مسجد جامع گوهرشاد. امروز روز آخر ثبتنام اولیه شه، تو این سایت. قرعهکشی میکنن و چهار اسفند بهتون خبر میدن، اگه اس

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

سرعتشون تو حلقمممممم! اصلا غیرقابل باور! دور و برم اینجوری ندیده بودم واقعا! امروز چون من سرکار نرفته بودم، سرشب شام رو حاضر کردم، میل کردیم، تشکها رو انداختیم، ظرفها رو شستم و خاموشی زدیم. چند دقیقه بعد از خاموشی زنگ در رو زدن. کی بود؟ همسایه! چیکار داشت؟ خونه میخواست! واسه چی؟ مراسم داشتن و مهموناشون تو خونهی خودشون و خونهی دو تا همسایهی بالا جا نشده

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

ماشاءالله سال پر مسافری بود! بجز مسافرهای داخلی، هفت تا مسافر، طی پنج تا مسافرت، از چهار کشور دیگه داشتیم. تا چند ساعت دیگه عمه و شوهرش از هرات میان خونهمون. یک ماهی هستن احتمالا! امروز صبح عمه به گوشیم پیام داد و گفت تا عصر میرسن! آخه چرا میخواین آدمو سوپرایز کنین؟ مامان از صبح دور خودش میچرخه و میگه "فلان کار مونده" "فلان چیز مونده" "حالا چیکار کنم؟" "

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

بعله! برای اولین بار مدل حرفزدن (کنایه زدن) خواهرشوهری رو هم دیدم! من دو تا عمه دارم، یکیشون همسن مامانمه که قم زندگی میکنه و یکیشون که همین مسافر الانمون باشن از مامانم کوچیکتره. عمه بزرگه هیچ وقت ندیدم کمتر از گل به مامانم بگه. زنداداش و زنداداش جان از دهنش نمیفته. با اینکه همسن مامانمه ولی خیلی احترام مامانمو داره. از همون اول مثل دو تا دوست بودن ب

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

انگشترم رو موقع ظرف شستن درآورده بودم و گذاشته بودم رو اپن. عمه برش داشت: "این مال توئه؟" "آره" "چقد قشنگه" "هدهد از کربلا برام آورده" "خیلی قشنگه" "چشاتون قشنگ میبینه" "این دستم باشه فعلا :))" :|||| حتی دلم نیومد یه تعارف الکی بزنم که "قابل شما رو نداره عمه جون"! گفتم من که هنوز اخلاقهای عمه رو نمیدونم، شاید هم واقعا برش داره. بعد برگشت و گفت "میخوای

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

از دست یکی دلخور بودم. دلخور! این جور مواقع میرم سراغ حافظ که فراموشم بشه این چیزا. یا رندوم یه غزل رو باز میکنم یا میرم قسمت فالش. بجز این مواقع هم البته این کار رو میکنم و معمولا واسه طنزش قبل از باز کردن یه نیتی هم میکنم ببینم چقد مربوط درمیاد. مثلا این دفعه گفتم "حافظ جان، نظرت راجع به من چیه؟" اصلا فک نمیکردم نظر حافظ اینقد راجع به من مثبت باشه! تن

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21


گفت "اووووم! چه بویی! شما عطر زدین عمه؟"
عمه خندید که یعنی بله!

اونوقت من که داشتم لباسها رو تا میکردم و میذاشتم تو کشوها، از اون موقع فک میکردم پودرِ این دفعه چه بوی بدی میده :|

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

بعضی وقتا لازمه به خودم یادآوری کنم این سی و پنج نفری که دنبال کردم و اون پنجاه و خورده ای که دنبالم کردن آدمهای واقعیان! صرفا چند تا کلمهی تایپ شده نیستن. لازمه مرتب یادآوری بشه تا شماها رو کلمههای متحرک نبینم :| + واقعا سی و پنج نفر؟ o_o ولی سی و پنج نفرِ کمکاری هستن ها! کلا روزی ده تا پست هم نمیخونم. + عنوان: اگه اینجا رو ول کنم یعنی همهتونو کشتم

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

صبح زود عمه و شوهرش رفتن خونهی مادرشوهر عمه. ما هم بعد از صبحانه زدیم به کوه و کمر! از اونجایی که پدر بنده و هیچکدام از اعضای خانواده گواهینامه ندارن ما اساسا جای خاصی نمیتونیم بریم. یعنی مسیرهایی که پلیسراه داشته باشه یا احتمال بدیم داره رو نمیریم. خواجهمراد و میامی و تبادکان سه تا مسیریه که نود و نه درصد مواقع میریم. این دفعه یه جایی تو مسیر خواجه مر

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

بعد از نماز ظهر رفتم تو آشپزخونه و مشغول تمپر کردن شکلات شدم. بعد هم کلی گل و نوشته و خطخطی و دوچرخه! و عینک! و اینا کشیدم باهاش و گذاشتم ببنده. امروز، اولین آزمون و خطای تمپرینگ، به شکست انجامید! همهی گل و بلبلهام خورد شد. باید بررسی کنم ببینم تو کدوم مرحله مشکل داشتم. دمدمای بیرون اومدن یکم بادمجون سرد ریختم رو برنج سرد و خوردم. و ناگهان زنگ در و؟ مهم

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21


روانشناسمون، چهل، پنجاه، شصت و بلکم بیشتر جملهی انگلیسی، به انواع و اقسام زمانها فرستاده برام که مجهولشون کنم!!! آخه من که زبان بلد نیستم :| گفته بودمم بهش، ولی بازم فرستاده :| موندم چیکارشون کنم

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

هررر وقت من کیک میپزم خانواده جونمو به لبم میرسونن! :) "شکلاتی نباشه!" "خامه نزن!" "کم نباشه" "دو تا بپز" "فلان کن" "بهمان کن"... و توقع دارن همزمان غذا رو هم آماده کنم، خونه رو هم جمع کنم، مثل امروز اگه بچههای خواهرم باشن اونا رو هم نگه دارم و و و... البته البته که من نمیتونم به همهی این کارا برسم، فقط خستگی به تنم میمونه. جوری که همیشه میگم این بار

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

سبکی که برای آشناییشان انتخاب کردهاند نسبت به زمانه چند پله فاخرتر است. سرگرمی جالبی شدهاند برایم :) این از علم حرف میزند آن از عمل، این از فلسفه میگوید آن از عرفان، این از زهد میگوید آن از ریا. گاهی این از دستش درمیرود و شوخی میکند و آن یکی معمولا پاسخی میدهد، بعد این یکی به خودش میآید و خودش را جمع و جور میکند. یا من اشتباه میبینم یا واقعا چیز

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

*

یا ایها الناس ضُرِبَ مثل فاستمعوا له ان الذین تدعون من دون الله لن یخلقوا ذُباباً و لو اجتمعوا له و ان یسلبهم الذباب شیئا لا یستنقذوه منه ضَعُف الطالب و المطلوب
*
*
*
*
فأقیموا الصلاة و آتوا الزکاة و اعتصموا بالله هو مولاکم فنعم المولی و نعم النصیر


برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

بعضی وقتا از سعهی صدری که به خرج میدم هم متعجب میشم، هم کلافه، هم خوشحال! یعنی یه جاهایی میتونم صدا بلند کنم، عصبانی بشم، چیزهایی! بگم، ولی آروم فقط یه جوابی میدم که اغلب طرف خلع سلاح و قضیه به نفع من تموم میشه. خلع سلاح میشه یعنی من تلویحا بهش گفتم "باشه، تو درست میگی، حق با توئه، تو از من بهتری و بیشتر میفهمی" و چون خیالش راحت میشه که نمیخوام تفوق خودم

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

یعنی آآآآ! آیکون حرکت دست راست از آرنج، به گونهای که کف دست ابتدا رو به جلو بوده و سپس در اثر حرکت رو به زمین قرار بگیرد؛ به معنی "واقعا که! متأسفم برات!" چه جور همسایههایی هستین شما؟ همین یه بار قبل از انتشار، پست رو بازخوانی نکردم ها! اون "تماس با من" واسه چیه اون بالا؟ چرا نگفتین 'کظم غیظ' رو اشتباه نوشتم؟ چرااااااا؟ حیف اون همه اشتباه تایپی و املایی ک

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

صندلی ما قبل آخر BRT نشستم و دارم میرم خونه. کنارم یه استاد زبان نشسته و شاگردش هم کنارش ایستاده. شاگردش داره براش توضیح میده کلاسش با بقیهی اساتید چه جوری بوده و اونا رو با استادش مقایسه میکنه. من داشتم وبلاگ برگ سبز رو میخوندم، رسیدم به اونجا که برگ سبز به خانم شاخهی سیب گفته بود هدتروما داری! ناگهان چنان زدم زیر خنده که واقعا خودم خجالت کشیدم. کاملا

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

واقعا ناراحت شدم، و عصبانی! دفعهی چندمه که آشنای پذیرشمون میاد و میخواد زودتر از نوبت کارش راه بیفته. این ناعدالتی و توقع بیجا و طلبکار بودن واقعا عصبانیم میکنه. از شانس من باردار هم هست، وگرنه به من ربطی نداشت. من حتی برای مامان خودم صبح زود اول وقت زنگ زدم نوبت گرفتم. نوبت 6 بودن، دقیقا تا موقع نوبتشون بیرون نشستن. در حالی که نه تنها میتونستن خارج نوبت

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

صفحه بندی